مقالات و اخبار مربوط به گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف را اینجا دنبال کنید

انسان تک ساحتی

چند روز پیش با یکی از دانشجویان دانشگاه آشنا شدم که رشته‎اش مهندسی مکانیک بود. از من پرسید «رشته‎ت چیه؟». گفتم «فلسفه علم». پیش خودم گفتم این هم مثل بقیه، الان سؤالاتی از این دست می‎پرسد که "فلسفه علم؟ اسم رشته‎ست؟"، "جدید اومده تو ایران؟ سیاسیه؟ کار خودشونه، نه؟"، "فلسفه علم، یه جورایی همون جامعه‎شناسی نیست مگه؟"، "اگه رشته‎ت فلسفه‎ست، پس توی دانشگاه صنعتی چه غلطی می‎کنی؟" و ... . دیدم که این‎طور نیست. خدا رو شکر اسم این رشته را شنیده و حتی مدیر سابق گروه را نیز می‎شناسد. خوشحال شدم. تا آمدم به درگاه خداوند منان سجده کنم به شکرانۀ این‎که مجبور نیستم حجم کثیری از این سؤالات را پاسخ بدهم، دیدم آن سؤالی که نباید می‎پرسید را پرسید. یک سؤال سخت که من هیچ‎گاه نمی‎دانم چگونه باید بین سی ثانیه تا یک دقیقه پاسخ دهم: «توی فلسفۀ علم، در مورد چیا بحث می‎کنین؟».

پیش خودم گفتم این‎بار را زرنگی کنم و توپ را بیندازم در زمین حریف. از آن‎جا که در دورۀ کارشناسی، خودم مکانیک خواندم و تا حدودی و از دور دست بر آتش داشتم و می‎دانم این رشته (مانند بقیۀ رشته‎های دانشگاهی) پیچ و خم‎های خود را دارد، گفتم «الان شما میتونی به من بگی که مهندسی مکانیک در مورد چیه؟ خیلی خلاصه و به اجمال». فکر می‎کردم که الان او گیر می‎کند و نمی‎تواند به سؤال من جواب دهد و من با نگاهی پیروزمندانه و پر از غرور، به او می‎گویم "ببین فرزندم، همونطوری که تو نمیتونی مکانیک رو برای من توی چند ثانیه توضیح بدی، منم نمیتونم خیلی سریع و سرپایی برات توضیح بدم که فلسفه علم چیه...". در همین فکرهای خام بودم که ناگهان او به راحتی پاسخ داد: «هرچی که جلوی چشمته، هرچی که میبینی، مهندسی مکانیک یه دستی توش داره. من اینطوری توضیح میدم این رشته رو.».

من از پاسخ ماندم! او به راحتی گفت «هرچی که جلوی چشمته». اما چیزهایی که جلوی چشم من بود، نه تنها ارتباطی با مهندسی مکانیک نداشت، بلکه تقریباً ارتباطی با هیچ مهندسی‎ای نداشت. جلوی چشم من، این مسائل است که "چرا پوچی و بی‎معنایی در زندگی‎های امروزی جامعۀ ما در حال افزایش است؟ و چارۀ آن چیست؟"، "آیا فقه ما باید از اساس، پیشفرض‎های فلسفی خود را دربارۀ انسان و جامعه و تاریخ تغییر دهد، یا با اصلاحات جزئی مثلاً در مورد حجاب یا رابطۀ زن و مرد، مسأله حل می‎شود؟"، "آیا دین در جامعۀ ما در حال افول است یا شکل دین‎داری‎ها در حال تغییر است؟"، "احساس گناه چیست و چه نسبتی با اخلاق دارد؟ آیا ما باید سعی کنیم که احساس گناه را در انسان‎ها بیدار نگه داریم؟"، "آیا نظریات علمی مدرن از قبیل نظریۀ تکامل و نظریۀ بیگ‎بنگ به دین‎داری انسان‎های جامعۀ ما آسیب می‎زند؟"، "حکومت ایران باید چه رویکردی در قبال سیاست خارجی خود داشته باشد؟"، "آیا شبکه‎های مجازی به طور خاص، و تکنولوژی به طور عام در نگاه ما نسبت به زندگی و دیگر انسان‎ها تأثیر می‎گذارد؟" و ... .

آن دانشجوی مهندسی مکانیک همه‎چیز را مرتبط با رشته‎اش می¬بیند و فکر می‎کند که دیگران هم همه چیز را مرتبط با رشتۀ مکانیک می‎بینند. این نگاه را چه کسانی به آن دانشجو داده‎اند؟ چطور یک جوان، به چنین حالتی درمی‎آید که به شکلی کاملاً یک بُعدی زندگی را می‎بیند؟ سؤال بعدی این‎که آیا چنین وضعی فقط مختص این دانشجو است یا بقیۀ دانشجوهای مهندسی مکانیک نیز همین‎طور هستند؟ آیا نمی‎توان چنین گستره‎ای را بزرگ‎تر کرد و این صفت را به بسیاری از دانشجویان «تمام» رشته‎های مهندسی نسبت داد؟ اما در این‎جا قصد ندارم که دیگر رشته‎ها را نقد کنم. اتفاقاً قصدم این است که بپرسم "ما (فلسفه‎علمی‎ها) چطور؟ آیا ما واقعاً داریم چند بُعدی به زندگی نگاه می‎کنیم؟". فلسفه علم قرار بود در ابتدا پلی باشد در میان رشته‎ها، اما امروزه، خودش تبدیل به یک رشتۀ مستقل شده که «دانشجویان تک‎بُعدی» خاص خود را تولید می‎کند. دانشجویانی که تمام دنیا را مانند همان دانشجوی مهندسی مکانیک، وابسته به حوزۀ کاری خود می‎بینند. پژوهشگر فلسفه علم خوانده‎ای که در حوزۀ تبعات فلسفی نظریۀ تکامل و نسبت آن با دین کار می‎کند، به راحتی می‎گوید «امروز، مهم‎ترین مسألۀ جوامع دینی، و مخصوصا جوامع اسلامی، نظریۀ تکامل است؛ از این جهت که این نظریه با دین ناسازگاری دارد.». او نمی‎داند که در جامعۀ آمریکا (که یکی از مذهبی‎ترین جوامع دنیاست) 79درصد افراد معتقدند که این نظریه با خالقیت و ربوبیت خدا هیچ تضادی ندارد (از کتاب «توکل ما به خدایان است»، نوشتۀ اسکات آتران). 150 سال از این نظریه می‎گذرد، آیا نباید درصد خداباوران را در این مدت در آمریکا کاهش می‎داد؟ دوست خوبمان حق دارد که این نظریه را مهم‎ترین مسألۀ کشورهای اسلامی بداند. او اصلاً اخبار را پیگیری نمی‎کند که ببیند در جوامع اسلامی چه خبر است. در یمنِ امروز، نزدیک به پنج میلیون کودک در معرض گرسنگی هستند (از سایت بی‎بی‎سی). آیا در چنان وضعی، کسی به نظریۀ تکامل اهمیت می‎دهد؟ در عراق و افغانستان چطور؟ در ترکیه چه خبر است؟ ایران؟ آیا هنوز فکر می‎کنیم عامل دین‎گریزی جوانان ایرانی، نظریات علمی است؟

یا پژوهشگر دیگر فکر می‎کند که فقط رشتۀ فلسفه است که حق دارد در مورد دین و علم و انسان و ... نظر بدهد. اصلاً رشته‎هایی مثل جامعه‎شناسی، تاریخ، روان‎شناسی، علوم شناختی، هنر، ادبیات و دیگر رشته‎ها نباید ورود پیدا کنند یا اگر هم ورود می‎کنند، اهمیت کم‎تری باید داشته باشند. حرف او نیز برای من قابل درک است. کسی که نه داستان و رمان می‎خواند، نه فیلم می‎بیند، نه موسیقی گوش می‎دهد، نه تاریخ مطالعه می‎کند، نه کاری به سیاست دارد، نه مارکس و دورکیم را می‎شناسد؛ باید هم فکر کند که فلسفه دقیق‎ترین رشتۀ دنیاست و فقط فیلسوفان، آدم‎اند. او چیز دیگری ندیده غیر از فلسفه، که اصلاً بخواهد آن را بپسندد.

خلاصۀ کلام این‎که به زعم بندۀ حقیر، بسیاری از ما تک‎بُعدی هستیم. و این تک‎بُعدی بودن برای آیندۀ جامعۀ ما، اصلاً خوب نیست. نه منِ دانشجو مقصرم، نه استادِ من (که او نیز اگر تک‎بُعدی است، قربانی همین سیستم آموزشی‎ست). شاید باید علت را در جای دیگری جُست؛ مثلاً در جایی مثل «ساختار دانشگاه». شاید ویژگی دانشگاه‎های امروز این است که انسان‎ها را تک‎بعدی بار می‎آورد. شاید هم بخشی از تقصیر، به گردن خود ما باشد که بیش از حد، دانشگاه را جدی گرفته‎ایم و تمام زمان و وجودمان را وقفش کرده‎ایم.


نویسنده: علی سلطان زاده

منتشر شده در شماره پنجم مجله جرات اندیشیدن


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

پشت درهای ادراک

نویسنده: مصطفی رضوانی

در این یادداشت بدون توجه به مسائلِ مربوط به نقد سینمایی -یعنی فرم، فیلمنامه، شخصیت‌پردازی و غیره- صرفاً با نگاهی مروری و روایت‌شناسانه به بخش‌هایی از فیلم (2016) DoctorStrange می‌پردازم. شاید لازم باشد یادآوری کنم که این فیلم، همانند برادر بزرگترش ماتریکس، همانقدر که در جلوه‌های ویژۀ بصری جالب توجه است اما به لحاظ فرمِ سینماییْ فیلمی ضعیف و دچار دیالوگ‌زدگی و نمادبازی است، و از قضا من با همین دیالوگ‌ها و نمادها کار دارم نه با خودِ فیلم. دستمایه قراردادنِ این روایتِ سینمایی در واقع بهانه‌ای است برای طرح دغدغه‌هایی فلسفی و تأمل دربارۀ چند پرسش مهم. روایت فیلم در اینجا نه موضوعی برای نقد هنری و زیبایی‌شناسانه بلکه صرفاً یک مورد مطالعاتی است.

 


روایت اول؛ تو چیزی نیستی جز فعالیتِ نورون‌هایت
وقتی دربارۀ یکی از پیچیده‌ترین پرسش‌های علمی یعنی «سرشت آگاهی» صحبت می‌کنیم و به مسئلۀ قدیمیِ ذهن-بدن سرک می‌کشیم، عدۀ زیادی علاقه دارند تا ذهن و آگاهی را قابلِ تقلیل به ماده بدانند. طبیعت‌گرایی (Naturalism) از زمانی که برای اولین بار در آثار کسانی مثل جان دیویی، ارنست نیگل و سیدنی هوک به کار رفت به عنوان یک رویکردِ فلسفی و نه یک باورِ هستی‌شناختی مطرح شد. به عنوان مثال سیدنی هوک می‌گفت که طبیعت‌گرایی تعهد به یک فرایند است نه یک نظریۀ متافیزیکی. جان رندال می‌گفت که طبیعت‌گرایی یک منش و خلق و خوست [1]. اما بعدها با ورژن‌هایی از طبیعت‌گرایی رو به رو شدیم که دارای مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌های متافیزیکی، و حتی ارزشی، بود و نه تنها وجود هرگونه هویت فراطبیعی را نفی می‌کرد بلکه هر چیزی غیر از علم را مهمل و نامعتبر می‌دانست. طبیعت‌گرایان در این وضعیت حتی با فلسفۀ علم نیز، فارغ از اینکه چه موضعی در آن رقم بخورد، سرِ سازگاری نداشتند و ندارند، زیرا تفسیرِ علم است نه علم. فیلسوف‌ها یک قدم از علم فاصله می‌گیرند و با نگاه انتقادی آن را بررسی می‌کنند. [ادامۀ مطلب]
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

عبدالکریم سروش-جهل فقیهان از علوم جدید

بخشی از سخنان #عبدالکریم_سروش درباره جهل و نادانی فقیهان از علوم جدید را در کانال آپارات ما ببینید:

لینک ویدیو در آپارات

نظرات خود را با ما در میان بگذارید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

چرا فلسفۀ لایب‎نیتس، امروزه اهمیت دارد؟

ادعای من در این نوشته این است که برای بسیاری از کسانی که امروزه می‎خواهند به متافیزیک و منطق بپردازند، یا صرفاً علاقه‎هایی به این مسائل دارند؛ یکی از فیلسوفانی را که باید جدّی بگیرند، گوتفرید لایب‎نیتس است. لایب‎نیتس جزو آن دسته از فیلسوفانی است که بلافاصله بعد از مرگش، در کانون توجّهات قرار گرفت. برتراند راسل بالغ بر شصت کتاب نوشته که هیچ‎کدام آن‎ها مشخصاً در مورد «فقط» یک فیلسوف نیست؛ به جز یک کتاب. و آن کتاب در شرح فلسفۀ لایب‎نیتس است. چرا باید لایب‎نیتس اهمیت داشته باشد؟ در این‎جا به دو مورد اشاره خواهم کرد: یکی مبحثی مرتبط با متافیزیک و دیگری مرتبط با منطق و معرفت‎شناسی.

یکی از بحث‎هایی که از یونان قدیم مطرح بوده، این است که بنیادی‎ترین ذرات عالَم از چه جنسی هستند. از یک طرف افرادی مانند دموکریت و اپیکور، معتقد بودند اگر یک شیء را نصف کنیم، آن‎گاه آن نصفه را هم نصف کنیم، و همین‎طور این نصف‎کردن را ادامه دهیم؛ در نهایت باید به موجودی برسیم که مادّی است و دیگر غیرقابل تقسیم است. در طرف مقابل، ارسطو قرار داشت که با چنین تصویری از عالَم مخالف بود. لایب‎نیتس نیز در این مسأله با دموکریت و پیروان او موافق نبود. او معتقد بود که اگر مادّه را همین‎طور تقسیم کنیم و این تقسیم‎کردن را ادامه دهیم، در نهایت ناگزیر به موجوداتی می‎رسیم که مادّی نیستند و تبعاً غیرقابل تقسیم‎اند. احتمالاً ادبیات قرن هفدهمی لایب‎نیتس برای بسیاری از کسانی که امروزه زندگی می‎کنند، چندان دلچسب نباشد. مثلاً او معتقد بود که این ذرات نهایی، از جنس روح و دارای درجه‎ای از آگاهی هستند. در نظر بگیرید که جهان از نظر لایب‎نیتس چگونه جایی است. همه چیز در نهایت از موجوداتی شبیه به ذهن (یا روح) تشکیل شده که به نوعی، می‎توان به آن‎ها آگاهی و شعور نسبت داد.

لایب‎نیتس در قرن هفدهم، کلمات دیگری (به غیر از روح و نفس و ذهن و ...) نداشته تا بخواهد از آن‎ها استفاده کند. اما به تصویر کلّی‎ای که او از جهان به دست می‎دهد، توجه کنید. یکی از نظریاتی که در فیزیک قرن بیستم، طرفداران زیادی دارد، این است که مادّه نهایتاً قابل برگرداندن به انرژی است و می‎توان گفت جهان در بالاترین حدّ خود از انرژی تشکیل شده است. ممکن است برای برخی این سؤال پیش بیاید که پس «چرا لایب‎نیتس از غیرمادّی بودن آن اجزای بنیادی جهان سخن گفت؟». باید توجه داشته باشیم که وقتی لایب‎نیتس از «غیرمادّی بودن» حرف می‎زند، منظور او چیست. ساده است: هر آن‎چه که بُعد نداشته باشد، از نظر لایب‎نیتس، غیرمادّی است (البته لایب‎نیتس در این مبحث، از ادبیات دکارتی استفاده می‎کند) و انرژی نیز بُعد ندارد. در این‎جا می‎بینیم که چقدر جهان‎بینی فیزیک قرن بیستم و بیست و یکم، به دستگاه متافیزیکی لایب‎نیتس نزدیک می‎شود. لایب‎نیتس قصد دارد بگوید مادّه در نهایت، از استعدادی برای فعالیت تشکیل شده است؛ اما خودِ این استعداد، به هیچ وجه مادّی نیست.

یکی دیگر از مسائلی که لایب‎نیتس به طور کامل و واضح در آثارش توضیح داده، فرق بین دو نوع گزاره است. گزارۀ زیر را در نظر بگیرید:

الف: مارکسیسم، در جهانِ امروز، یک ایدئولوژی شکست‎خورده‎ست.

ما چگونه می‎توانیم به درستی یا نادرستی گزارۀ بالا پی ببریم؟ احتمالاً باید به تاریخ اندیشه رجوع کنیم تا در اولین گام بفهمیم که مارکسیسم چیست. هم‎چنین باید به نظام سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کشورها نگاه کنیم تا تأثیر مارکسیسم را بر جهان امروز بسنجیم. در کنار آن، باید به آثار متفکران معاصر نیز رجوع کنیم تا ببینیم چه تعداد از آن‎ها مارکسیسم را جدّی می‎گیرند یا توجهی به آن ندارند. بعد از این جستجوها می‎توان در مورد درستی یا نادرستی گزارۀ بالا نظر داد. یعنی برای تحقیق در مورد صدق یا کذب گزارۀ بالا، ما باید به خارج از این گزاره رجوع کنیم و صرفاً با فهمیدن معنای این گزاره و اجزایش، نمی‎توانیم حکم کنیم. اما بعضی از گزاره‎ها هستند که فقط و فقط با دانستن معنای آن گزاره و اجزایش، می‎توان به درستی یا نادرستی آن پی برد. به گزارۀ زیر توجه کنید:

ب: همۀ کچل‎ها، بی‎مو هستند.

ما همین که بدانیم «کچل» نامی است که به افراد بی‎مو داده می‎شود، تشخیص می‎دهیم که این گزاره درست است. برای تشخیص صدق این گزاره، تقریباً «هیچ» نیازی به «هیچ» پژوهشی نیست. شاید الان تفاوت دوگزارۀ الف و ب از این منظری که توضیح داده شد، روشن شده باشد. گزاره‎هایی مانند گزارۀ الف را، «گزاره‎های ترکیبی» و گزاره‎هایی مانند گزارۀ ب را، «گزاره‎های تحلیلی» می‎نامند (بسیاری از کسانی که در ایران، بازی‎های فوتبال را از تلویزیون و به طور زنده دنبال می‎کنند، به احتمال زیاد گزاره‎های تحلیلی به گوششان خورده؛ مثلاً پیش می‎آید که گزارشگری می‎گوید "الان تمام کسانی که پای تماشای این بازی نشسته‎اند، در واقع پای تماشای این بازی نشسته‎اند!" که این، یک گزارۀ تحلیلی است).

همین تفاوت ساده بین این دو دسته از گزاره‎ها که شاید به نظر خیلی از افراد، بچه‎گانه جلوه کند، از دیدگاه برایان مگی (فلسفه‎دان انگلیسی) نقشی اساسی در فلسفۀ تحلیلی بازی می‎کند. مگی می‎گوید "در واقع شاید هیچ نظریۀ فلسفی دیگری نباشد که در دویست یا سیصد سال اخیر چنین تأثیری باقی گذاشته باشد". مثلاً یکی از مباحث داغ در فلسفۀ ریاضیات، این است که «آیا گزاره‎های ریاضی، از جنس تحلیلی‎اند یا نه؟» (شما در مورد این موضوع، چی فکر می‎کنید؟). اولین کسی که در نوشته‎هایش، آشکارا به این دسته‎بندی پرداخته و به اهمیت آن پی برده، لایب‎نیتس است.

اما بعضی از سخنان لایب‎نیتس، مخالفان جدّی دارد. مثلاً لایب‎نیتس معتقد بود که جهانی که خداوند خلق کرده، بهترین جهان ممکن است؛ و امکان نداشت و ندارد که جهانی بهتر از این خلق می‎شد؛ ولو این‎که بشر با عقل محدود خودش تشخیص ندهد. چنین حرفی از لایب‎نیتس، باعث شد تا فرانسیس بردلی (فیلسوف انگلیسی) با طعنه به این سخن لایب‎نیتس بگوید "این، بهترین عالَمِ ممکن است، و هر چیزی در آن، شرّی واجب".


نویسنده: علی سلطان زاده


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده وبلاگ فلسفه علم شریف

برگزاری کارگاه آموزشی فلسفه ی لایب نیتس، 2 و 3 آبان

در روزهای 2 و 3 آبان ماه سال 97 کارگاه آموزشی لایب نیتس با تدریس علیرضا فتح اللهی از دانشگاه پرینستون و به همت انجمن علمی گروه فلسفه ی علم دانشگاه صنعتی شریف برگزار خواهد شد. شرکت در این کارگاه برای عموم آزاد است. 

پیش از ثبت نام به این نکات توجه فرمایید:

1- محل برگزاری کارگاه دانشگاه صنعتی شریف خواهد بود.

2- در طول دو روز برگزاری، برخی از کتب لایب نیتس و مفسرین او بررسی خواهند شد. برنامه ی دقیق کارگاه را می توانید از این لینک دریافت کنید: https://goo.gl/YY5KS9 . برای بهره برداری مناسب از مطالب مطرح شده در کارگاه می بایست موارد ذکر شده در انتهای فایلی که در این لینک قرار دارد مطالعه شوند.

3- برنامه ی روزانه ی کارگاه به شکلی است که تصویر زیر ملاحظه می فرمایید.

4- نهار و پذیرایی در دو روز برگزاری کارگاه توسط برگزار کنندگان فراهم خواهد شد.

5- برای ثبت نام ابتدا باید مبلغ 30 هزار تومان را به شماره کارت 5047061034505467 به نام خشایار اعتمادی صومعه علیائی کارت به کارت کنید و شماره کارت خود را در فرمی که لینک آن در انتهای این مطلب موجود است وارد نمایید. در صورتی که مقاله ای در مورد لایب نیتس نوشته اید یا تز دکتری یا ارشد شما مرتبط با فلسفه ی لایب نیتس است یا به طریقی امکان اثبات آشنایی مناسب با فلسفه ی لایب نیتس را دارید، امکان شرکت بدون پرداخت هزینه برایتان فراهم است. به این منظور می توانید با ایمیل یا آی دی تلگرامی که در انتهای این مطلب قرار داده شده تماس بگیرید و در صورت تایید آشنایی مناسب شما با فلسفه ی لایب نیتس ثبت نامتان بدون هزینه صورت خواهد گرفت.

6- حداکثر تا 2 روز پس از ثبت نام اولیه از طریق ایمیل و پیامک نهایی شدن ثبت نام به شما اطلاع داده خواهد شد.

7- این مدرسه فاقد امکان اسکان برای عزیزان شهرستانی است.

8- مهلت ثبت نام تا 27 مهرماه است.

9- در انتهای کارگاه، گواهینامه ی شرکت در آن به دوستان شرکت کننده اعطا خواهد شد.


در صورت وجود هر گونه سوال، می توانید سوالات خود را با ایمیل khesoem@gmail.com یا آی دی تلگرام kh_etemadi@ یا شماره تلفن 09123237760 در میان بگذارید. برای اطلاع از اعلامیه های بعدی لطفا این کانال تلگرامی را دنبال کنید: https://t.me/leibnizworkshop


برای ثبت نام فرمی که در این لینک موجود است را پر کنید: https://goo.gl/forms/tkDMhp0qzGbBIx6Y2

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

اردوی دانشجویان و فارغ التحصیلان گروه فلسفه علم

انجمن علمی گروه فلسفه ی علم دانشگاه شریف قصد دارد در روزهای 25 تا 27 مهر ماه سال 97 اردویی در هتل کوثر شهر زیباکنار برگزار کند. امکان حضور تمامی دانشجویان و فارغ التحصیلان گروه (به همراه اعضای خانواده) در این اردو وجود دارد.

هدف از برگزاری این اردو، گردهمایی دانشجویان و فارغ التحصیلان و اساتید گروه در یک فضای دوستانه است. حضور دانش آموختگانی که اکنون به عنوان هیئت و پژوهشگر فعالیت می کنند و امکان گفت و گوی رو در رو با آنها، به میزان قابل توجهی به غنای برنامه خواهد افزود. در روزهای برگزاری اردو علاوه بر استفاده از امکانات تفریحی محل اقامت، برنامه های علمی و فرهنگی مرتبط  با گروه فلسفه ی علم نیز مطرح خواهند شد.

در صورت تمایل به شرکت در اردو لطفا فرم زیر را کامل کنید.

https://goo.gl/forms/0gmzldVjQCkMmiiU2

در صورت وجود هر گونه سوال می توانید با ایمیل khesoem@gmail.com یا آی دی تلگرام kh_etemadi@ ارتباط بگیرید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

معرفی برخی فارغ التحصیلان

در سال های بسیاری از دانشجویان گروه فلسفه ی علم دانشگاه صنعتی شریف پس از فارغ التحصیلی مشغول فعالیتی مرتبط با تحصیلات فلسفی خود شده اند. بعضی از این افراد به اعضای هیئت های علمی دانشگاه ها پیوسته اند و بعضی به عنوان محقق در پژوهشگاه های کشور مشغول شده اند. برخی نیز برای ادامه ی تحصیل و تحقیقات خود عازم دانشگاه های اروپا، آمریکا و کانادا شده اند.

در ادامه ی این مطلب لیستی از شغل فعلی برخی از فارغ التحصیلان گروه فلسفه ی علم دانشگاه شریف را ملاحظه می کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

مردم چقدر مهم‎اند؟


اصلی‎ترین سؤال فلسفۀ اخلاق، این بوده که «کار خوب چیست؟». واضح است که صداقت و کمک به دیگران، کار خوبی هستند و دروغ و قدرت‎طلبی بد. اما پرسش این‎جاست که چه اشتراکی بین صداقت و کمک کردن به دیگران وجود دارد که ما به هر دوی آن‎ها، صفت «خوب» را نسبت می‎دهیم. اساساً برای این‎که یک عمل یا یک انسان، خوب باشد؛ باید دارای چه ویژگی‎ای باشد؟

در بریتانیای قرن هجدهم و نوزدهم، متفکری به نام جرمی بنتام معتقد بود که کار خوب، کاری است که بهترین پیامدها را به بار بیاورد. اما بهترین پیامدها چیست؟ بهترین پیامدها یعنی اینکه لذت انسان‎ها را تا بیش‎ترین حد ممکن افزایش دهد و یا باعث کاهش رنج انسان‎ها به طور حداکثری شود. بنتام گرایش‎های لیبرالی داشت و به دنبال اصلاحات اجتماعی و سیاسی بود. یکی از مهم‎ترین دغدغه‎های او، حقوق مردم بود. معیاری که او برای نیکیِ یک عمل یا یک انسان برمی‎گزیند، کاملاً نشان‎دهندۀ این دغدغۀ اوست. کار نیک از نظر او نه با دستور خداوند تعیین می‎شود، نه با میزان خدمتی که به جامعه یا حاکمیت می‎شود و نه با نیت انجام‎دهندۀ آن کار. تنها چیزی که نیکی و بدیِ یک عمل را تعیین می‏‎کند، حالِ افراد، نسبت به تأثیری است که از «نتیجۀ آن عمل» به وجود می‎آید. این عقیده، پیامدگرایی نام دارد. برای بنتام، افراد بسیار مهم‎اند.

در واقع بنتام یک خط‎کش به دست ما می‎دهد تا با استفاده از آن تصمیم بگیریم. چه کسی باید حاکمیت جامعه را به دست بگیرد؟ از افراد بپرسید. چه مقرراتی برای مردم خوب است؟ خودِ مردم بگویند. آیا فلان قانون را عوض بکنیم؟ رفراندوم راه بیندازید. (البته نباید دچار این تلقی خام و سطحی شویم که «دموکراسی یعنی هرچی مردم بگویند»!) امروزه در جامعۀ ما، بسیاری از افراد که حتی نام جرمی بنتام و جان استوارت میل (دو تن از طرفداران بزرگ پیامدگرایی) به گوششان نخورده، در خیلی از موارد معتقدند که برای برون‎رفت از یک چالش، باید انتخابات راه انداخت و به نظر مردم گوش داد. این افراد در واقع می‎گویند که آن کاری خوب است که تعداد انسان‎های بیش‎تری در جامعه، آن را می‎‏پسندند. چرا انسان‎ها کاری را می‏‎پسندند؟ چون معتقدند که آن کار، موجب افزایش لذت جمعی و کاهش رنج جمعی می‎شود؛ و این، همان حرفِ بنتام است.

مصطفی ملکیان از جمله متفکران ایرانی است که در عالَم سیاست، طرفدار پیامدگرایی است (البته او در ساحَت زندگی فردی، نقدهایی به پیامدگرایی وارد می‎داند). او معتقد است که ما در سیاست نیز می‎توانیم اخلاق را وارد کنیم و از این رو، سیاست‎های اخلاقی و سیاست‎های غیراخلاقی داریم. اما ما با چه معیاری باید تشخیص دهیم که کدام سیاست، اخلاقی است و کدام غیراخلاقی؟ ملکیان پاسخ می‎دهد یک سیاستمدار به این دلیل به آن پُست سیاسی رسیده است که مشکلات مردم مرز و بوم خود (و نه مردم جای دیگر) را حل کند؛ در نتیجه، آن سیاستی اخلاقی است که به درد و رنج انسان‎های گوشت و پوست و خون‎دار بپردازد. او در جایی می‎گوید "یکی از سیاست‎های غیراخلاقی، سیاستی است که به جای کاهش درد و رنج انسان‎های گوشت و پوست و خون‎دار، درگیر اهداف انتزاعی می‎شود؛ استقلال‎طلبی، یک هدف انتزاعی است؛ شوکت پیدا کردن نظام، یک هدف انتزاعی است؛ خیزش جهان سوم در برابر جهان‎های اول و دوم، خیزش جنوب در برابر شمال و همچنین دهن‎کجی کردن به اَبَرقدرت‎ها، جزو اهداف انتزاعی هستند".

در واقع ملکیان به هیچ¬کدام از این مفاهیم و شعارها خوش‎بین نیست و تا نبیند که یک عمل، چه تأثیری بر زندگی انسان‎ها می‎گذارد، نمی‎تواند به خوبی یا بدیِ آن عمل حکم کند. او نه تنها به این ایدئولوژی‎ها خوش‎بین نیست؛ بلکه حتی به گزارش‎های اقتصادی و نشان دادن جدول و پایین‎آمدن تورم و بالا رفتن درآمد ناخالص ملّی و تولید ناخالص ملّی نیز اعتمادی نمی‎کند. همه چیز باید در نهایت تحویل به افزایش شادی و کاهش رنج انسان‎ها شود. با دقت در سخنان ملکیان، یک نکته آشکار می‎شود و آن این است که قصد و نیت درونی سیاستمداران نیز برای ملکیان، اهمیتی ندارد. مثلاً «فلان سیاستمدار می‎خواست که تلگرام، آزاد باشد؛ اما بقیه نگذاشتند» یا «فلان سیاستمدار قصد مبارزه با فساد را داشت؛ اما باند فساد بسیار قدرتمند بود و او را حذف کردند» و عقایدی از این دست، به این دلیل که نمی‎توانند مورد ارزیابی قرار بگیرد؛ مورد اعتنای ملکیان نیستند.

یکی از انتقاداتی که به ملکیان می‎شود، این است که این سخن او، منجر به بالاآمدن دولت‎های پوپولیستی می‎شود. دولت‎ها و افرادی که در سخنان خود، بارها از واژۀ "مردم" استفاده می‎کنند و تو گویی شب و روز خود رو وقف مردم می‎کنند! اگر قرار باشد ما مفاهیم تخصصی را کنار بگذاریم و فقط به خواستِ مردم نگاه کنیم، امکان دارد که دولتی، با همین ترفند، مردم را بفریبد و خوشی‎ها و منافع کوتاه‎مدت مردم را که انجام آن‎ها آسان‎تر است، تأمین کند؛ اما توجه به همین منافع کوتاه‎مدت، کشور را از اهداف بلندمدتش باز دارد.

در میان سخنان ملکیان، می‎توان پاسخی برای این نقد یافت. او مهم‎ترین وظیفۀ روشنفکران را نه نقد حاکمیت سیاسی و نه هموار کردن مسیر توسعۀ اقتصادی، بلکه «نقدِ مردم» می‎داند. مردمی که شناختی از مسائل سیاسی نداشته باشند، مردمی که تاریخ جامعۀ خود را ندانند، مردمی که میزان مطالعه در میان آنان ناچیز باشد، مردمی که اخلاق را در تصمیم‎گیری‎های خود دخیل نمی‎کنند و مردمی که درگیر روزمرّگی خود هستند؛ چنین مردمی باید نقد شوند. در واقع، منتقدان نگران این هستند که اگر معیارِ کارها، مردم باشند؛ پوپولیست‎ها حاکم می‎شوند؛ ملکیان پاسخ می‎دهد که «اگر نگران پوپولیسم هستید، مردم را اصلاح کنید؛ چرا می‎خواهید قدرت را از مردم بگیرید؟».


نویسنده: علی سلطان زاده


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

آیا نظریۀ تکامل رد شده است؟

سایت باشگاه خبرنگاران جوان در اواسط تیرماه، خبر عجیبی را منتشر کرد. به لینک زیر توجه کنید:

Yon.ir/xktIH

بگذارید قبل از بررسی این خبر، مقدماتی در مورد نظریۀ تکامل بدانیم. طبق این نظریه، گونۀ انسان که یکی از متأخرترین جاندارانی است که بر روی زمین به وجود آمده، در حدود 2 تا 4 میلیون سال قدمت دارد. کل حیات چیزی در حدود 3 تا 4 میلیارد سال است که بر روی زمین پا به عرصۀ هستی گذاشته است. حیات با تک‎سلولی‎ها آغاز شد و پس از طی مسیر پر پیچ و خمی، به گونه‎های گیاهی و جانوری‎ای رسید که امروزه بر روی کرۀ زمین یافت می‎شوند. طریقۀ دگرگونی جانداران نیز به این شکل بوده که هرگاه از نسلی به نسل بعد، جهش‎های ژنتیکی رخ می‎داده؛ دو حالت احتمالی وجود می‎داشت. حالت اول این بود که این جهش ژنتیکی، باعث تغییراتی در موجود زنده می‎شد که توانایی آن موجود را برای ادامۀ حیات کم می‎کرد و آن موجود از بین می‎رفت. حالت دوم این چنین بود که تغییراتی که جهش ژنتیکی در موجود زنده به وجود می‎آورد، نه تنها خطری برای زندگی آن موجود ایجاد نمی‎کرد؛ بلکه امکان بقای آن را نیز بیش‎تر می‎کرد. در مجموع به این پروسۀ نابودی برخی از جانداران تغییرجهش‎یافته و بقای برخی دیگر از جانداران تغییرجهش‎یافته، "انتخاب طبیعی" می‎گویند.

این نظریه، جنجالی به پا کرد. برخی معتقد بودند که نظریۀ تکامل، دستان خدا را از طبیعت حذف می‎کند. در نتیجه واکنش‎های مختلفی در مواجهه با این نظریه به وجود آمد. از یک سر طیف بگیرید که عده‎ای معتقد بودند چون خدا در این نظریه جایی ندارد، پس این نظریه غلط است؛ تا آن سر طیف که معتقد بودند علم نشان داد که خدایی وجود ندارد.

حال در چنین فضایی، بهتر می‎توان این خبر سایت باشگاه خبرنگاران جوان را درک کرد. افرادی با انگیزه‎های دینی و برای دفاع از مذهب، و هم‎چنین به زعم من بدون تقریباً هیچ اطلاعی از علم‎شناسی، چنین خبری را کار کرده‎اند. این خبر ادعا می‎کند که مطالعات "جدید" و "شگفت‎انگیز" نشان می‎دهد که عمر گونه‎های جانوری بسیار کم‎تر از آن‎چیزی است که نظریۀ تکامل ادعا می‎کند و همچنین انسان نیز برخلاف ادعای نظریۀ تکامل، نشأت گرفته از جانداران دیگر نیست؛ چرا که همزمان با بقیۀ جانداران به وجود آمده است. همچنین در این خبر آمده است که "شواهد محکمی" پیدا شده است که نشان می‎دهد هیچ جهش ژنتیکی‎ای رخ نداده است. "یافته‎ها" نشان می‎دهند که عمر جانوران بیش از دویست هزار سال نیست و به همین دلیل دانشمندان، "تردید جدی" در مورد نظریۀ تکامل پیدا کرده‎اند.

اولین نکته‎ای که در این خبر، احتمالاً توجه را جلب می‎کند؛ این است که می‎گوید "محققان" و "دانشمندان" چنین نتایجی را پیدا کرده‎اند؛ اما اصلاً توضیحی نمی‎دهد که دانشمندان کدام دانشگاه چنین شواهدی را پیدا کردند. ما نشانی پیدا نمی‎کنیم از این که محققان کدام پژوهشکده چنین تحقیقاتی را انجام داده‎اند. این دیدگاه خام، در متن خبر وجود دارد که دانشمندان، جمعی از افراد خاص هستند که مستقل و فارغ از کشور و دانشگاه و محل کار خود، به طور دسته‎جمعی مشغول کار علمی هستند و هر نتیجه‎ای هم که به دست می‎آید، چون علم همواره بر اساس مشاهده است، مورد پذیرش سریع بقیۀ اعضای جامعۀ علمی قرار می‎گیرد و خبر آن منتشر می‎شود. چرا که در چیزی که مشاهده‎پذیر است، اختلاف‎نظری وجود ندارد! اما چنین دیدگاهی صحیح نیست. بارها پیش می‎آید که محققانی مثلاً از یک کشور مقاله‎ای را منتشر می‎کنند؛ ولی کسی آن مقاله را جدی نمی‎گیرد. یا محققانی مثلاً از یک پژوهشکده مقاله منتشر می‎کنند، اما محققان یک پژوهشکدۀ دیگر، در آمار و مشاهدات این مقاله شک می‎کنند و آن را قبول نمی‎کنند. پیش می‎آید دانشمندانی از یک دانشگاه، آماری را منتشر می‎کنند و تحلیل خود را از آن ارائه می‎دهند؛ اما دانشمندانی دیگر، همان آمار را به گونه‎ای دیگر تحلیل می‎کنند و در نتیجه اختلاف نظر به وجود می‎آید. به همین دلیل، مهم است که بدانیم دانشمندان کدام پژوهشکده یا دانشگاه، نتایج را منتشر کردند و واکنشِ دیگر اعضای جامعۀ علمی چه بوده است.

اما نکتۀ مهم‎تر در این خبر، تلقی اشتباه و رایجی است که از علم وجود دارد. این خبر به گونه‎ای است که گویی دانشمندان به همان شیوه که ما در کتاب‎های دبستان خود خواندیم، در ابتدا فرضیه می‎دهند، سپس آزمایش می‎کنند و اگر آن فرضیه با مشاهده و آزمایش سازگاری نداشت، فرضیه را ابطال می‎کنند و سعی می‎کنند فرضیه‎ای جدید بسازند. اگر هم فرضیه تأیید شد، تبدیل به نظریه می‎شود و به محض این‎که آن نظریه با یک آزمایش هم‎خوانی نداشته باشد، نظریه ابطال می‎شود. اما تاریخ علم، چنین دیدگاهی را تأیید نمی‎کند. نظریه‎ها به سادگی ابطال نمی‎شوند، بلکه معمولاً دانشمندان بر سر نگهداری آن‎ها پافشاری می‎کنند. مخصوصاً هرچه بیش‎تر از عمر نظریه بگذرد و نظریه در موارد بیش‎تری موفق عمل کند، و در شاخه‎های بیش‎تری از دانش نفوذ کند و تأثیر بگذارد، دانشمندان سخت‎تر آن را کنار می‎گذارند. مثال معروف این پدیده در تاریخ علم، مقالۀ 1905 آلبرت آینشتاین است که در آن نسبیت خاص را مطرح می‎کند و از نظریۀ محبوب آن زمان، یعنی مکانیک نیوتونی، فاصله می‎گیرد. جامعۀ علمی برای آینشتاین کف و جیغ و هورا نکشید، بلکه با دیدۀ تردید نگاه می‎کرد و حتی وقتی آینشتاین درخواست شغل تدریس داد، برخی از فیزیک‎دانان که از استعداد او خبر داشتند، برای حمایت از او، در نامه‎ای به دانشگاه اعلام کردند که "خطای" 1905 آینشتاین را نادیده بگیرند و شغل تدریس را به او اعطا کنند. مکانیک نیوتونی داشت خوب کار می‎کرد؛ چرا باید به خاطر چند نمونۀ معدود، آن را ابطال کرد و کنار گذاشت و به یک مقاله از یک فیزیکدان اعتنا کرد؟

در واقع، در خیلی از اوقات، آن‎چنان یک نظریه در دل جامعۀ علمی جا باز می‎کند، که حتی مشاهدات ناقض آن نظریه و دانشمندانی که با آن نظریه مخالفت می‎کنند، به انزوا می‎روند و طرد می‎شوند؛ و نظریه هم‎چنان به کار خود ادامه می‎دهد. کارل پوپر، فیلسوف علم اتریشی در مصاحبه‎ای در سال 1990 از این می‎نالید که آن‎چنان جزم‎انگاری در علم زیاد شده که علم در حال تبدیل شدن به ایدئولوژی است. او دربارۀ وضعیت علم اضافه می‎کند: «هر کس مُد روز را نقد کند، کنار گذاشته می‎شود و شاید به او پول پرداخت نشود. این واقعیتی بسیار غم‎انگیز است. بله، به نظر من، متأسفانه علم با خطر روبه‎روست و خلوص اولیه آن دیگر طبیعی و عادی نیست.»

اکنون باید پرسید آیا نظریه‎ای که امروز بیش از صد سال است که مورد توافق عمومی جامعۀ زیست-شناسی است و در بسیاری از شاخه‎های دیگر از جمله جامعه‎شناسی و روان‎شناسی و انسان‎شناسی و علوم شناختی تأثیر می‎گذارد و موفق عمل می‎کند؛ آیا به راحتی و یک شبه، توسط چندی "شواهد محکم" و مطالعات "جدید و شگفت‎انگیز" رد می‎شود؟!


نویسنده: علی سلطان‎زاده

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده وبلاگ فلسفه علم شریف

آینده فکر دینی در ایران (نقدی بر راه و روش روشنفکران دینی)

نویسنده: آرش نراقی

من همیشه خودم را از حیث فکری، عاطفی، و ایمانی وامدار جریان نواندیشی دینی، و خصوصا شخص سروش و شبستری، می دانسته ام. و بواسطه این دلبستگی، تحولات این جریان و سمت و سوی آینده آن را با علاقه و دقت پیگیری می کرده ام. در اینجا مایلم بعضی ملاحظات ام را درباره این جریان با شما هم در میان بگذارم- با این تذکر که این ملاحظات بیشتر طرح بحثی اجمالی برای گفت و گو و تأمل بیشتر است نه مدعیاتی قطعی و مسلّم- بیشتر از جنس فکر کردن به صدای بلند است:

نکته اوّل: نقش تاریخی سروش و شبستری در شکل بخشی و شکوفایی جریان نواندیشی دینی انکارناپذیر و ماندگار است.


نکته دوم: اما به نظرم این هم واقعیتی انکار ناپذیر است که نوآوری و جوشش فکری سروش و شبستری قریب یک دهه است که به پایان رسیده است.


نکته سوم: بنیان فکری پروژه سروش و شبستری قدیمی شده است، و دیگر همپای تحولات مهم فکری در حوزه فلسفه و الهیات جدید نیست. در دو دهه قبل وقتی که سروش از «معرفت شناسی» می گفت، جز معدودی در ایران از این رشته علمی باخبر نبودند، و او بود که صورتی (هرچند بومی و بیشتر خود-ساخته) از معرفت شناسی را در ضمن بحثهای دین شناسانه خود به جامعه دانشجویی ایرانی معرفی کرد. و وقتی که دو دهه پیش شبستری از «هرمنوتیک» می گفت، جز معدودی در ایران حتی نامی از هرمنوتیک نشنیده بودند- هرچند که قرائت او هم از هرمنوتیک بسیار مبهم، غیردقیق، و ذوقی بود. اما امروز بعد از دو دهه دانشجویان ما در ایران دسترسی بسیار وسیع تری به منابع اصلی یافته اند، و سطح دانش ایشان در این حوزه ها به مراتب بیشتر از دو دهه پیش است، و مکتوبات پیشین در قیاس با سطح امروزین دانش عمومی فرهیختگان ما در این حوزه ها کمابیش کهنه به نظر می آید (و البته این از جمله جنبه های نوید بخش پیشرفت فکری در جامعه ماست و اعتبار آن هم تاحدّی مرهون سروش و شبستری است.)


نکته چهارم: متأسفانه به نظرم سروش و شبستری نسبت به تحول سطح فکری و علمی مخاطبان خود در جامعه ایرانی توجه کافی ندارند، و در نوشته ها و خطابه های اخیرشان همچنان گویی با مخاطبان دو دهه پیش گفت و گو می کنند. این جاماندگی از قافله فکر فلسفی و الهیاتی از جمله دلایلی است که از جذابیت علمی نوشته های ایشان بشدّت کاسته است.


نکته پنجم: به نظرم سروش و شبستری برای جبران کاهش اقبال عمومی به پروژه فکری شان- خودآگاه یا ناخودآگاه- کوشیده اند تا با استفاده از حربه دیگری جذابیت و اقبال از کف رفته را بازآوردند: از طریق «رادیکال تر» کردن مدعیات و عبور از تابوها. «رادیکالیزم» دینی، خصوصا در فضایی که مدعیات دینی از حیث سیاسی هم حساسیت برانگیز است، از جمله عوامل جذابیت پروژه سروش و شبستری بوده است.


نکته ششم: اما به گمانم در یک دهه اخیر اتفاق دیگری در فضای نواندیشی دینی رخ داده است که حربه «رادیکالیزاسیون دینی» را در ایجاد جذابیت و اقبال عمومی ناکارآمد کرده است: پدیده مصطفی ملکیان. ملکیان با جست بلندی از فراز سروش و شبستری پرید و در منتها الیه «چپ» پروژه ایشان فرود آمد. ملکیان در متن پروژه «نواندیشی دینی» رادیکال ترین مواضعی را که ممکن بود، اختیار کرد (برای مثال، مواضع او درباره ماهیت قرآن، پیامبری، نقش دین در زندگی فردی و اجتماعی، تصویر از خدا و غیره). بنابراین، اکنون سروش و شبستری هر چقدر هم که در قلمرو دین و الهیات مواضع «رادیکال» اختیار کنند در سمت راست ملکیان قرار می گیرند- یعنی در بهترین حالت، اندکی به او نزدیکتر می شوند. ملکیان شهد جذابیتهای رادیکالیزم پروژه «نواندیشی دینی» را تا انتها مکیده است. یعنی تمام کسانی که پیشتر به جاذبه «دگراندیشی» به سروش و شبستری رو می آوردند، اکنون می توانند محصول «خالص تر» را نزد ملکیان بیابند.


نکته هفتم: در سوی دیگر طیف، جریان تازه ای از طلبه های جوان رفته رفته چهره می نمایند، که خود تا حدّ زیادی (دست کم به نحو غیرمستقیم) محصول نفوذ فکری سروش، شبستری، و ملکیان بوده اند- طلبه هایی که درسهای حوزوی را خوب خوانده اند، اما در طول یک دو دهه گذشته رفته رفته زبان های فرنگی آموخته اند، و دسترسی مستقیم به منابع اصلی فلسفه و الهیات غرب یافته اند. دانش این طلبه های جوان و خوش فکر در بسیاری از شاخه های فلسفه و الهیات جدید به مراتب روزآمدتر و عمیق تر از سروش و شبستری (و می افزایم- ملکیان) است. این گروه کم شمار اما پربار از عالمان علوم دینی نسبت به سنت دینی (از موضع مدرن) رویکرد انتقادی دارند، اما با فلسفه و الهیات جدید هم چندان آشنا هستند که از دشواری ها و تنوع صداها در آن حوزه ها آگاه باشند، و بتوانند با این سنتهای علمی مدرن وارد گفت و گوی انتقادی شوند. پروژه فکری این عالمان دینی، نه عبور از دین یا برساختن دینی تازه، که دفاع عقلانی، انتقادی، و مدرن از سنت دینی است. (به نظرم یک نمونه خوب از این دسته عالمان جوان، آقای محمود مروارید است که در حال حاضر عضو هیأت علمی پژوهشکده فلسفه تحلیلی است.)


نکته هشتم: بنابراین، اگر از من بپرسید آینده فکر دینی در ایران را در کجا باید جست، پاسخ من این است که آن را در جایی جستجو کنید که کار دین پژوهی به شکل علمی و کارشناسانه و به طور حرفه ای پیگیری می شود. پیش بینی من این است که نسل عالمان جدید برآمده از حوزه های علوم دینی رفته رفته می توانند مرجعیت فکر دینی را که در چند دهه اخیر کمابیش در دست روشنفکران و نواندیشان دینی بیرون حوزه بوده است، دوباره به دست آورند.


نکته نهم: به نظرم مهمترین نقطه قوّت این نسل جدید عالمان دینی مهمترین نقیصه آنها هم هست: غیرسیاسی بودن. «غیرسیاسی» بودن این عالمان به آسانی می تواند به فقدان حساسیت نسبت به مقوله عدالت تبدیل شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ