مقالات و اخبار مربوط به گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف را اینجا دنبال کنید

۵ مطلب با موضوع «متفرقه» ثبت شده است

انسان تک ساحتی

چند روز پیش با یکی از دانشجویان دانشگاه آشنا شدم که رشته‎اش مهندسی مکانیک بود. از من پرسید «رشته‎ت چیه؟». گفتم «فلسفه علم». پیش خودم گفتم این هم مثل بقیه، الان سؤالاتی از این دست می‎پرسد که "فلسفه علم؟ اسم رشته‎ست؟"، "جدید اومده تو ایران؟ سیاسیه؟ کار خودشونه، نه؟"، "فلسفه علم، یه جورایی همون جامعه‎شناسی نیست مگه؟"، "اگه رشته‎ت فلسفه‎ست، پس توی دانشگاه صنعتی چه غلطی می‎کنی؟" و ... . دیدم که این‎طور نیست. خدا رو شکر اسم این رشته را شنیده و حتی مدیر سابق گروه را نیز می‎شناسد. خوشحال شدم. تا آمدم به درگاه خداوند منان سجده کنم به شکرانۀ این‎که مجبور نیستم حجم کثیری از این سؤالات را پاسخ بدهم، دیدم آن سؤالی که نباید می‎پرسید را پرسید. یک سؤال سخت که من هیچ‎گاه نمی‎دانم چگونه باید بین سی ثانیه تا یک دقیقه پاسخ دهم: «توی فلسفۀ علم، در مورد چیا بحث می‎کنین؟».

پیش خودم گفتم این‎بار را زرنگی کنم و توپ را بیندازم در زمین حریف. از آن‎جا که در دورۀ کارشناسی، خودم مکانیک خواندم و تا حدودی و از دور دست بر آتش داشتم و می‎دانم این رشته (مانند بقیۀ رشته‎های دانشگاهی) پیچ و خم‎های خود را دارد، گفتم «الان شما میتونی به من بگی که مهندسی مکانیک در مورد چیه؟ خیلی خلاصه و به اجمال». فکر می‎کردم که الان او گیر می‎کند و نمی‎تواند به سؤال من جواب دهد و من با نگاهی پیروزمندانه و پر از غرور، به او می‎گویم "ببین فرزندم، همونطوری که تو نمیتونی مکانیک رو برای من توی چند ثانیه توضیح بدی، منم نمیتونم خیلی سریع و سرپایی برات توضیح بدم که فلسفه علم چیه...". در همین فکرهای خام بودم که ناگهان او به راحتی پاسخ داد: «هرچی که جلوی چشمته، هرچی که میبینی، مهندسی مکانیک یه دستی توش داره. من اینطوری توضیح میدم این رشته رو.».

من از پاسخ ماندم! او به راحتی گفت «هرچی که جلوی چشمته». اما چیزهایی که جلوی چشم من بود، نه تنها ارتباطی با مهندسی مکانیک نداشت، بلکه تقریباً ارتباطی با هیچ مهندسی‎ای نداشت. جلوی چشم من، این مسائل است که "چرا پوچی و بی‎معنایی در زندگی‎های امروزی جامعۀ ما در حال افزایش است؟ و چارۀ آن چیست؟"، "آیا فقه ما باید از اساس، پیشفرض‎های فلسفی خود را دربارۀ انسان و جامعه و تاریخ تغییر دهد، یا با اصلاحات جزئی مثلاً در مورد حجاب یا رابطۀ زن و مرد، مسأله حل می‎شود؟"، "آیا دین در جامعۀ ما در حال افول است یا شکل دین‎داری‎ها در حال تغییر است؟"، "احساس گناه چیست و چه نسبتی با اخلاق دارد؟ آیا ما باید سعی کنیم که احساس گناه را در انسان‎ها بیدار نگه داریم؟"، "آیا نظریات علمی مدرن از قبیل نظریۀ تکامل و نظریۀ بیگ‎بنگ به دین‎داری انسان‎های جامعۀ ما آسیب می‎زند؟"، "حکومت ایران باید چه رویکردی در قبال سیاست خارجی خود داشته باشد؟"، "آیا شبکه‎های مجازی به طور خاص، و تکنولوژی به طور عام در نگاه ما نسبت به زندگی و دیگر انسان‎ها تأثیر می‎گذارد؟" و ... .

آن دانشجوی مهندسی مکانیک همه‎چیز را مرتبط با رشته‎اش می¬بیند و فکر می‎کند که دیگران هم همه چیز را مرتبط با رشتۀ مکانیک می‎بینند. این نگاه را چه کسانی به آن دانشجو داده‎اند؟ چطور یک جوان، به چنین حالتی درمی‎آید که به شکلی کاملاً یک بُعدی زندگی را می‎بیند؟ سؤال بعدی این‎که آیا چنین وضعی فقط مختص این دانشجو است یا بقیۀ دانشجوهای مهندسی مکانیک نیز همین‎طور هستند؟ آیا نمی‎توان چنین گستره‎ای را بزرگ‎تر کرد و این صفت را به بسیاری از دانشجویان «تمام» رشته‎های مهندسی نسبت داد؟ اما در این‎جا قصد ندارم که دیگر رشته‎ها را نقد کنم. اتفاقاً قصدم این است که بپرسم "ما (فلسفه‎علمی‎ها) چطور؟ آیا ما واقعاً داریم چند بُعدی به زندگی نگاه می‎کنیم؟". فلسفه علم قرار بود در ابتدا پلی باشد در میان رشته‎ها، اما امروزه، خودش تبدیل به یک رشتۀ مستقل شده که «دانشجویان تک‎بُعدی» خاص خود را تولید می‎کند. دانشجویانی که تمام دنیا را مانند همان دانشجوی مهندسی مکانیک، وابسته به حوزۀ کاری خود می‎بینند. پژوهشگر فلسفه علم خوانده‎ای که در حوزۀ تبعات فلسفی نظریۀ تکامل و نسبت آن با دین کار می‎کند، به راحتی می‎گوید «امروز، مهم‎ترین مسألۀ جوامع دینی، و مخصوصا جوامع اسلامی، نظریۀ تکامل است؛ از این جهت که این نظریه با دین ناسازگاری دارد.». او نمی‎داند که در جامعۀ آمریکا (که یکی از مذهبی‎ترین جوامع دنیاست) 79درصد افراد معتقدند که این نظریه با خالقیت و ربوبیت خدا هیچ تضادی ندارد (از کتاب «توکل ما به خدایان است»، نوشتۀ اسکات آتران). 150 سال از این نظریه می‎گذرد، آیا نباید درصد خداباوران را در این مدت در آمریکا کاهش می‎داد؟ دوست خوبمان حق دارد که این نظریه را مهم‎ترین مسألۀ کشورهای اسلامی بداند. او اصلاً اخبار را پیگیری نمی‎کند که ببیند در جوامع اسلامی چه خبر است. در یمنِ امروز، نزدیک به پنج میلیون کودک در معرض گرسنگی هستند (از سایت بی‎بی‎سی). آیا در چنان وضعی، کسی به نظریۀ تکامل اهمیت می‎دهد؟ در عراق و افغانستان چطور؟ در ترکیه چه خبر است؟ ایران؟ آیا هنوز فکر می‎کنیم عامل دین‎گریزی جوانان ایرانی، نظریات علمی است؟

یا پژوهشگر دیگر فکر می‎کند که فقط رشتۀ فلسفه است که حق دارد در مورد دین و علم و انسان و ... نظر بدهد. اصلاً رشته‎هایی مثل جامعه‎شناسی، تاریخ، روان‎شناسی، علوم شناختی، هنر، ادبیات و دیگر رشته‎ها نباید ورود پیدا کنند یا اگر هم ورود می‎کنند، اهمیت کم‎تری باید داشته باشند. حرف او نیز برای من قابل درک است. کسی که نه داستان و رمان می‎خواند، نه فیلم می‎بیند، نه موسیقی گوش می‎دهد، نه تاریخ مطالعه می‎کند، نه کاری به سیاست دارد، نه مارکس و دورکیم را می‎شناسد؛ باید هم فکر کند که فلسفه دقیق‎ترین رشتۀ دنیاست و فقط فیلسوفان، آدم‎اند. او چیز دیگری ندیده غیر از فلسفه، که اصلاً بخواهد آن را بپسندد.

خلاصۀ کلام این‎که به زعم بندۀ حقیر، بسیاری از ما تک‎بُعدی هستیم. و این تک‎بُعدی بودن برای آیندۀ جامعۀ ما، اصلاً خوب نیست. نه منِ دانشجو مقصرم، نه استادِ من (که او نیز اگر تک‎بُعدی است، قربانی همین سیستم آموزشی‎ست). شاید باید علت را در جای دیگری جُست؛ مثلاً در جایی مثل «ساختار دانشگاه». شاید ویژگی دانشگاه‎های امروز این است که انسان‎ها را تک‎بعدی بار می‎آورد. شاید هم بخشی از تقصیر، به گردن خود ما باشد که بیش از حد، دانشگاه را جدی گرفته‎ایم و تمام زمان و وجودمان را وقفش کرده‎ایم.


نویسنده: علی سلطان زاده

منتشر شده در شماره پنجم مجله جرات اندیشیدن


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

پشت درهای ادراک

نویسنده: مصطفی رضوانی

در این یادداشت بدون توجه به مسائلِ مربوط به نقد سینمایی -یعنی فرم، فیلمنامه، شخصیت‌پردازی و غیره- صرفاً با نگاهی مروری و روایت‌شناسانه به بخش‌هایی از فیلم (2016) DoctorStrange می‌پردازم. شاید لازم باشد یادآوری کنم که این فیلم، همانند برادر بزرگترش ماتریکس، همانقدر که در جلوه‌های ویژۀ بصری جالب توجه و دلپذیر است اما به لحاظ فرمِ سینماییْ فیلمی ضعیف و دچار دیالوگ‌زدگی و نمادبازی است، و از قضا من با همین دیالوگ‌ها و نمادها کار دارم نه با خودِ فیلم. دستمایه قراردادنِ این روایتِ سینمایی در واقع بهانه‌ای است برای طرح دغدغه‌هایی فلسفی و تأمل دربارۀ چند پرسش مهم. روایت فیلم در اینجا نه موضوعی برای نقد هنری و زیبایی‌شناسانه بلکه صرفاً یک مورد مطالعاتی است.

 


روایت اول؛ تو چیزی نیستی جز فعالیتِ نورون‌هایت
وقتی دربارۀ یکی از پیچیده‌ترین پرسش‌های علمی یعنی «سرشت آگاهی» صحبت می‌کنیم و به مسئلۀ قدیمیِ ذهن-بدن سرک می‌کشیم، عدۀ زیادی علاقه دارند تا ذهن و آگاهی را قابلِ تقلیل به ماده بدانند. طبیعت‌گرایی (Naturalism) از زمانی که برای اولین بار در آثار کسانی مثل جان دیویی، ارنست نیگل و سیدنی هوک به کار رفت به عنوان یک رویکردِ فلسفی و نه یک باورِ هستی‌شناختی مطرح شد. به عنوان مثال سیدنی هوک می‌گفت که طبیعت‌گرایی تعهد به یک فرایند است نه یک نظریۀ متافیزیکی. جان رندال می‌گفت که طبیعت‌گرایی یک منش و خلق و خوست [1]. اما بعدها با ورژن‌هایی از طبیعت‌گرایی رو به رو شدیم که دارای مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌های متافیزیکی، و حتی ارزشی، بود و نه تنها وجود هرگونه هویت فراطبیعی را نفی می‌کرد بلکه هر چیزی غیر از علم را مهمل و نامعتبر می‌دانست. طبیعت‌گرایان در این وضعیت حتی با فلسفۀ علم نیز، فارغ از اینکه چه موضعی در آن رقم بخورد، سرِ سازگاری نداشتند و ندارند، زیرا تفسیرِ علم است نه علم. فیلسوف‌ها یک قدم از علم فاصله می‌گیرند و با نگاه انتقادی آن را بررسی می‌کنند. [ادامۀ مطلب]
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

عبدالکریم سروش-جهل فقیهان از علوم جدید

بخشی از سخنان #عبدالکریم_سروش درباره جهل و نادانی فقیهان از علوم جدید را در کانال آپارات ما ببینید:

لینک ویدیو در آپارات

نظرات خود را با ما در میان بگذارید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

آینده فکر دینی در ایران (نقدی بر راه و روش روشنفکران دینی)

نویسنده: آرش نراقی

من همیشه خودم را از حیث فکری، عاطفی، و ایمانی وامدار جریان نواندیشی دینی، و خصوصا شخص سروش و شبستری، می دانسته ام. و بواسطه این دلبستگی، تحولات این جریان و سمت و سوی آینده آن را با علاقه و دقت پیگیری می کرده ام. در اینجا مایلم بعضی ملاحظات ام را درباره این جریان با شما هم در میان بگذارم- با این تذکر که این ملاحظات بیشتر طرح بحثی اجمالی برای گفت و گو و تأمل بیشتر است نه مدعیاتی قطعی و مسلّم- بیشتر از جنس فکر کردن به صدای بلند است:

نکته اوّل: نقش تاریخی سروش و شبستری در شکل بخشی و شکوفایی جریان نواندیشی دینی انکارناپذیر و ماندگار است.


نکته دوم: اما به نظرم این هم واقعیتی انکار ناپذیر است که نوآوری و جوشش فکری سروش و شبستری قریب یک دهه است که به پایان رسیده است.


نکته سوم: بنیان فکری پروژه سروش و شبستری قدیمی شده است، و دیگر همپای تحولات مهم فکری در حوزه فلسفه و الهیات جدید نیست. در دو دهه قبل وقتی که سروش از «معرفت شناسی» می گفت، جز معدودی در ایران از این رشته علمی باخبر نبودند، و او بود که صورتی (هرچند بومی و بیشتر خود-ساخته) از معرفت شناسی را در ضمن بحثهای دین شناسانه خود به جامعه دانشجویی ایرانی معرفی کرد. و وقتی که دو دهه پیش شبستری از «هرمنوتیک» می گفت، جز معدودی در ایران حتی نامی از هرمنوتیک نشنیده بودند- هرچند که قرائت او هم از هرمنوتیک بسیار مبهم، غیردقیق، و ذوقی بود. اما امروز بعد از دو دهه دانشجویان ما در ایران دسترسی بسیار وسیع تری به منابع اصلی یافته اند، و سطح دانش ایشان در این حوزه ها به مراتب بیشتر از دو دهه پیش است، و مکتوبات پیشین در قیاس با سطح امروزین دانش عمومی فرهیختگان ما در این حوزه ها کمابیش کهنه به نظر می آید (و البته این از جمله جنبه های نوید بخش پیشرفت فکری در جامعه ماست و اعتبار آن هم تاحدّی مرهون سروش و شبستری است.)


نکته چهارم: متأسفانه به نظرم سروش و شبستری نسبت به تحول سطح فکری و علمی مخاطبان خود در جامعه ایرانی توجه کافی ندارند، و در نوشته ها و خطابه های اخیرشان همچنان گویی با مخاطبان دو دهه پیش گفت و گو می کنند. این جاماندگی از قافله فکر فلسفی و الهیاتی از جمله دلایلی است که از جذابیت علمی نوشته های ایشان بشدّت کاسته است.


نکته پنجم: به نظرم سروش و شبستری برای جبران کاهش اقبال عمومی به پروژه فکری شان- خودآگاه یا ناخودآگاه- کوشیده اند تا با استفاده از حربه دیگری جذابیت و اقبال از کف رفته را بازآوردند: از طریق «رادیکال تر» کردن مدعیات و عبور از تابوها. «رادیکالیزم» دینی، خصوصا در فضایی که مدعیات دینی از حیث سیاسی هم حساسیت برانگیز است، از جمله عوامل جذابیت پروژه سروش و شبستری بوده است.


نکته ششم: اما به گمانم در یک دهه اخیر اتفاق دیگری در فضای نواندیشی دینی رخ داده است که حربه «رادیکالیزاسیون دینی» را در ایجاد جذابیت و اقبال عمومی ناکارآمد کرده است: پدیده مصطفی ملکیان. ملکیان با جست بلندی از فراز سروش و شبستری پرید و در منتها الیه «چپ» پروژه ایشان فرود آمد. ملکیان در متن پروژه «نواندیشی دینی» رادیکال ترین مواضعی را که ممکن بود، اختیار کرد (برای مثال، مواضع او درباره ماهیت قرآن، پیامبری، نقش دین در زندگی فردی و اجتماعی، تصویر از خدا و غیره). بنابراین، اکنون سروش و شبستری هر چقدر هم که در قلمرو دین و الهیات مواضع «رادیکال» اختیار کنند در سمت راست ملکیان قرار می گیرند- یعنی در بهترین حالت، اندکی به او نزدیکتر می شوند. ملکیان شهد جذابیتهای رادیکالیزم پروژه «نواندیشی دینی» را تا انتها مکیده است. یعنی تمام کسانی که پیشتر به جاذبه «دگراندیشی» به سروش و شبستری رو می آوردند، اکنون می توانند محصول «خالص تر» را نزد ملکیان بیابند.


نکته هفتم: در سوی دیگر طیف، جریان تازه ای از طلبه های جوان رفته رفته چهره می نمایند، که خود تا حدّ زیادی (دست کم به نحو غیرمستقیم) محصول نفوذ فکری سروش، شبستری، و ملکیان بوده اند- طلبه هایی که درسهای حوزوی را خوب خوانده اند، اما در طول یک دو دهه گذشته رفته رفته زبان های فرنگی آموخته اند، و دسترسی مستقیم به منابع اصلی فلسفه و الهیات غرب یافته اند. دانش این طلبه های جوان و خوش فکر در بسیاری از شاخه های فلسفه و الهیات جدید به مراتب روزآمدتر و عمیق تر از سروش و شبستری (و می افزایم- ملکیان) است. این گروه کم شمار اما پربار از عالمان علوم دینی نسبت به سنت دینی (از موضع مدرن) رویکرد انتقادی دارند، اما با فلسفه و الهیات جدید هم چندان آشنا هستند که از دشواری ها و تنوع صداها در آن حوزه ها آگاه باشند، و بتوانند با این سنتهای علمی مدرن وارد گفت و گوی انتقادی شوند. پروژه فکری این عالمان دینی، نه عبور از دین یا برساختن دینی تازه، که دفاع عقلانی، انتقادی، و مدرن از سنت دینی است. (به نظرم یک نمونه خوب از این دسته عالمان جوان، آقای محمود مروارید است که در حال حاضر عضو هیأت علمی پژوهشکده فلسفه تحلیلی است.)


نکته هشتم: بنابراین، اگر از من بپرسید آینده فکر دینی در ایران را در کجا باید جست، پاسخ من این است که آن را در جایی جستجو کنید که کار دین پژوهی به شکل علمی و کارشناسانه و به طور حرفه ای پیگیری می شود. پیش بینی من این است که نسل عالمان جدید برآمده از حوزه های علوم دینی رفته رفته می توانند مرجعیت فکر دینی را که در چند دهه اخیر کمابیش در دست روشنفکران و نواندیشان دینی بیرون حوزه بوده است، دوباره به دست آورند.


نکته نهم: به نظرم مهمترین نقطه قوّت این نسل جدید عالمان دینی مهمترین نقیصه آنها هم هست: غیرسیاسی بودن. «غیرسیاسی» بودن این عالمان به آسانی می تواند به فقدان حساسیت نسبت به مقوله عدالت تبدیل شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ

چگونه وضعیت جامعه را بسنجیم؟ - مصطفی ملکیان

اگر میخواهید ببینید امور مملکت خوب اداره می‌شود یا نه، باید ببینید روی هم رفته شهروندان این جامعه، شهروندان این کشور نسبت به ۵ سال پیش شادتر هستند یا کمتر شادند.

اگر مردم احساس کنند نسبت به ۵ سال پیش شادتر هستند و به آینده امیدوارتر هستند، احساس امنیت فردیشان و اعتماد عمومیشان بیشتر است، آنگاه من می‌گویم که این کشور، کشورِ بهتر اداره‌شده‌ای است. حالا شاخص‌های اقتصاددانان این جامعه هرچه که باشد، باشد، آنچه ما مردم احساس می‌کنیم مهم است.

مثلا کسی می‌گوید در کشور من اینگونه بود که ۱۰ سال پیش، نمی‌توانستم نیمه‌شب تنها از خانه بیرون بیایم ولی الان میتوانم یا ۱۰ سال پیش یقین نداشتم که اگر شاگرد اول دانشگاه شوم حتما شغلی هم خواهم داشت، اما امروزه این یقین را پیدا کرده‌ام، پس کشور من بهتر اداره شده است.

از آن طرف کسی می‌گوید در کشور من، ۱۰ سال پیش مطمئن نبودم اگر با پسر یا دختر یک وزیر رقابت کنم، حتما شکست می‌خورم اما الان میدانم حتما شکست میخورم، پس وضع کشورم بدتر شده است. 


من میگویم همه چیز باید قابل ترجمه به روان و جسم ما آدمیان باشد و وقتی میگویم شادی باید افزایش پیدا کند، شادی یک نفر و دو نفر را نمیگویم. من میگویم اگر ۸۰ میلیون جمعیت کشور ما، احساس کنند احوالشان بهتر شده است؛ یعنی اگر اینها را اندازه‌گیری کنید و در مجموع من خودم را موفق‌تر ببینم و شما خودتان را، می‌گوییم کشور بهتر اداره شده ولو همه‌ی اقتصاددانان جهان بگویند شما تولید ناخالص ملیتان فلان است، درآمد ناخالص ملی تان فلان است.

ما در حالت عادی، نه به تولید ناخالص ملی کار داریم نه به درآمد.

البته باز توجه دارم به اینکه اگر آن گروه را بتوانیم با یک واسطه، دو واسطه، سه واسطه برای مردم ترجمه کنیم و نشان بدهیم، مشکلی پیش نخواهد آمد اما حرفم این است که آیا توسعه، رشد، تولید ناخالص ملی، درآمد ناخالص ملی، اینها را میشود به راحتی به زبان انسانها ترجمه کرد یا نه؟ اگر میشود، روی چشم بنده؛ حتی با یک یا دو یا اِن واسطه. اما اگر به خوبی نمیشود این کار را انجام داد پس فریب آن جدولها، بیلان کارها، منحنیها، دیاگرامها و نمودارها را نخوریم! این یعنی ما پای خمره‌ای بزرگ افتاده‌ایم اما چون خمره خالیست، همگی خماریم. من میگویم اینها خمره‌های بی‌شراب هستند و همه ما هم اینجا افسرده افتاده‌ایم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مدیر وبلاگ